
هواپیمای کوچک و دو موتوره "بوداایر" سپیده صبح آماده پرواز بود. خلبان و کمکش و یک مهماندار گروه را همراهی می کردند. تعداد مسافران تقریبن نصف پروازهای عادی یعنی 8 نفر بود. هر نفر در کنار یک پنجره خود را آماده خیال انگیزترین پرواز در طول عمر خود می نمودند. مدت زمان پرواز 2 ساعت و بدون توقف بود. هدف نک قله اورست، همراه با تماشای 3 قول 8000 متری اطراف بود. پرواز آنقدر زیبا بود که هیچکس به لرزشهای هواپیما توجه نمی کرد! صعودی بدون هم هوایی، بدون باربر و بدون کپسول اکسیژن مصنوعی!
ثبت نام پرواز دُور اورست از دو روز قبل انجام شد و قرار شد در مدت یک هفته آینده هر روز که پیش بینی هوای خوب صورت می گرفت بهمون خبر بدن. هزینه پرواز 200 دلار بود و البته برای چنین پروازی پول زیادی نبود، اما من از همون ابتدا انصراف دادم، اونهم نه برای پولش که بیشتر از ترس هواپیماهاش!
یاد پرواز به منطقه ماکالو بارون که مهموندار درب هواپیما رو با دستمال بست تمام تنم رو می لرزوند. همینطور فکر هواپیمایی که چند روز بعد از ما توی همون فرودگاه خورده بود زمین (البته پس از تخلیه مسافرانش). با این حال دیگه حاضر نبودم الکی تن به چنین پروازی بدم.
اما آقا سید که اصلن توی باغ نبود، سریع جای خودش رو رزرو کرد و 200 تا رو داد بهشون!
توی اطاق داشت دوربیناش رو آماده می کرد که بهش سابقه این نوع پروازها تو نپال رو گفتم و دیدم تنش به رعشه افتاد و گفت من عمرن با اونها نمی پرم. طفلک قبل از پرواز قبض روح شده بود. اونشب تا صبح داشت خواب سقوط هواپیما رو می دید و داد میزد "من رو پیاده کنید"!
بعد از ظهر روز بعد بهش خبر دادن فردا هوا خوبه و صبح زود ماشین میاد دنبالش برای پرواز، آقا سید هم که از پس گرفتن پولش نا امید شده بود، اول به من و بعد به بهنام پیشنهاد داد جاش سوار طیاره بشیم! منکه پای حرفم بود و از همون اول جا زدم، اما بهنام قبول کرد و جای سید، بی خیال رفت وسایلش رو برداشت. می گفت بابا پروازاش از رانندگی تو خیابونهای تهرون که خطرناکتر نیست!
فردای اون روز بهنام پرید و بعد از یک ساعت با دوربینی پر از عکسای ناب به زمین نشست تا آقا سید دو سالی دست از سر من برنداره و من رو عامل از دست دادن یکی از خاطره انگیزترین لحظات زندگیش بدونه.
اما چندروز قبل که خبر سقوط هواپیمای "بوداایر" رو براش فرستادم بلافاصله بهم زنگ زد و علت رو پرسید!
گزارشها حاکی از سقوط هواپیمای کوچک حامل ۱۶ توریست و ۳ خدمه در نزدیکی فرودگاه کاتماندو بود. اونها از پرواز دور اورست برمی گشتند.
این سقوط اولین سقوط از این دست نبود، امید که آخرینش باشه.
روز بعد صبح زود آقا سید زنگ زد و گفت:"دیشب تا صبح کابوس سقوط رو می دیدم در حالی که هواپیما روی قله افتاده و من زنده بودم. موندم از سقوط روی قله خوشحال باشم، یا از اینکه نمی تونم با لباس شهری پائین بیام غمگین"!
کوه قاف